مهم خودمونیم
خود خود خود خودمون
وقتی می پرسی چرا؟ ناچارم کلاغ شوم و همین است که می خواهم پرندگی کنم و دست از سر بال های این بی امانی کلاغ خوردگی ها بر دارم به این کلمه نگاه کن که به دندان های تو مظنون است به اینهمه انتشار الکترونیکی لبهام این داستان کودکی و کدام ممکن است به واقعیتی ربط داشته باشد که بخواهد از همین نزدیکی جهان را کش بدهد و دور سرتان بچرخاند و شما در هشتاد روز نه .... لطفا! به دایره گی جهان بگویید دست از سر من بر دارد..... چرا نباید برای کلاغ ها نگران بود چرا؟ مگر گناه چیست؟ که باید کلاغ ها را برای گناه مجازات کرد و دستشان را گذاشت توی پوست گردو چرا؟ دلتنگی های کلاغ را کسی گوش نمی دهد آنوقت ما منتظر ترانه های پاییزیم آنوقت دستمان را به طرف هم دراز می کنیم و گاهی عاشقانه های دلمان رسوب می کند توی چشم های پرکلاغیمان که کدام منجی کدام دریچه کدام مسافر کدام گل سرخ حتی اگر روزی هزار بار بگویی که چقدر دوستش داری این شایعه بزرگ است و تنها در چشمهای کلاغ جا می گیرد .... به شما توصیه می کنم وقتی ردپای قار قار ها روی آخرین پنجره ها جا می ماند شما به این اتاقک کوچک سری بزنید نترسید برای این لهجه غمناک که کش می آید در این منقار ها و اینهمه آشیانه این خیابان و درخت هایش کافی ست و شاید سهم شما هم از این آذر، کلاغ گناهکاری باشد که صدای پنجره را بشنود .... چند روزی هست در گذشته می پلکم ... امروز برخوردم به آخرین روزهای دبیرستان که پر بود از شعرهای عجیب و غریب اما این یکی برام از خاطره های خالصی که همه جوره قشنگن لبریز بود... اسفند ۷۶: من تو را ؟! او را ؟! کسی را دوست می دارم و دوست داشتن؟! دوستت می دارم ؟! حکایت عجیبی است تا لاابالی محض .... بار ها و بارها تن نحیفت را میان انگشتانم جویده ام به قدرت تمام دندان هایم آواز خوانده ام نه!! من آن خنیاگر غمگین نیستم من تکرار آفرینش از دست دادنم مرور کشانده مرا به دوست داشتن باید یا نبایدش را... نمیدانم من تو را او را کسی را دوست می دارم... خسته آسمان را برای بال های شما جا می گذارم و چشم های پاییز را برای لبخند های رفته تو دوباره جدول ها دوباره خیابان دوباره یکطرفگی پاییز دوباره اینهمه نیلوفر که پیچید خسته ام..... دلم می خواهد پرنده باشم و با تمام خستگی آسمان برابری کنم و وقتی تو محترمانه وارد پرونده های من
می شوی از چشمهایم انصراف دهم و خودم را برای باد که توی چشمهای درخت می پیچد و دلم را به تو که گاهی دیوانه خطابم می کنی بسپارم.... نمی خواهم بندهای پرواز را سند بزنم به
نام کسی وشخصی اش کنم شاید وقتی شما که روی آخرین نیمکت پاییز
برای قصه کبوترها شعر می شوید فرق درخت را با پرنده تشخیص دهید و به گوشه های این حوالی سری بزنید و گاهی مطلع شوید هر روز جنازه زنی از آشپزخانه تشییع می
شود که لازم است روزی چندبار از ابتدای ورودی دراین تشییع جنازه شرکت کنید! می بینید به همین راحتی می خورد به نام
شما و شما مجبورید کلاغ های کم حواس این
حوالی را پرنده های قهار خطاب کنید اما پیش از آنکه جسد را وارسی کنید اجازه
بدهید که دوره گرد دیروز چشم های مصنوعی اش را سرجایش بگذارد تا بالهای بی ضمانت
و ارزان قیمتش را پس بگیرد اشتباه نکنید! من که هنوز به نزدیکی یک نیلوفرم بالهایم را به آواز نیلوفران آبی می سپارم این سناریو رایج امروز است که پایان خوشش به قتل هیچ پرنده ای مربوط
نیست ... پرنده بودن حس عجیبی دارد انگار می پیچی توی سر باد توی سر باران و هیچ پری تو را به ابرها خلاصه نمی کند و خلاصه این که باغچه نیست درخت نیست و من که بارها از چشم های تو شنیده ام باران و وقتی به انتظار ایستگاه نشسته ای تمام آواز های پاییزی در چشم های شاکی پرواز در پرندگی بی هوای برگ در قطعیت مداوم این ریزش .... پرنده را می فهمم .... * تمام کلمه ها در ذهنم زندانی است راهی برای رهایی می خواهم آرزو می کنم ای کاش جهان کمی خستگی بدر می کرد تا آدم های رفته باز می گشتند و دیگر اینهمه نیلوفر به پای ایستگاه نمی پیچید، کاش جهان، برای رفتن اینهمه عجله نداشت.... که اینهمه برگ را درخودش جا می دهد.... *مدام زمان می گذرد از یائسگی این ابرها که بگذریم احساس می کنم دور نیست من تمام این پله ها را در خش خش پاییز جا خواهم گذاشت و خیلی نزدیک، به شما می پیوندم فقط کافیست شما سنگ تمام بگذارید و انتهای کوچه را نبندید چرا که هر انتها پایان نیست ممکن است به بوسه ای یواشکی و یاعکس های یادگاری ختم شود شاید فقط کمی هیجان زده ام اما آیا آیا شما که امروز در مناقصه این ابرها تنها، برنده بلیط قطاری هستید و معنی این اسکناس های فاحشه را خوب می فهمید اینهمه چشم که توی انگشت های شما جا مانده را برای آخرین بن بست پاییز پست می کنید؟ و خستگی جهان را می فهمید؟ پس چرا وقتی پشت به خلیج فارس عکس یادگاری می اندازید، در انتهای کوچه آویزان می کنید؟ و برای تختخواب های دونفره تان سهم الارث تعیین می کنید؟ آیا به ذهنتان می رسد این کوپه ها یک نفره است و باید در ساحلی شبیه مدیترانه پیاده شوید؟!.... کجای این حرف ها به شعرشبیه است شما قضاوت کنید شما که دوست من هستید و به پایانبندی این قصه دلخوشید! و وقتی نام شاعر به گوشتان می رسد دستهایتان را پشت چشمهایتان دوبار مخفی می کنید که نکند کسی برای این کلمه ها نگران نشود مگر غیر از این است که شما هم از تک تک ابرهای این آسمان می بارید و از دانه های همین کلمه سبز می شوید اگر جواب شما مثبت است پس اینهمه شبهه از چیست که علف های هرز را می زنید به نام شعر به نام شاعر شما که قصه رفتن را از برید در این دوئل شاعرانه چه می کنید؟ چطور می
شود با
اینهمه کلاغ که
از هفت تیر هایتان به زوایای این خیابان نشانه گرفته اید، برای
پاییز دلتنگ نشد و
از درخت دل نکند... این کارت شناسایی من است خوب وارسی کنید لازم است حتما بدانید گاهی برای شنیدن اراجیفی به پشت در اکتفا می کنم با قصه ای تکراری آب دیت می شوم - خوب توضیح کافی است.... میتوانم حدس بزنم وقتی می پرسند انگشتهایتان را کجا پنهان کردید شماجوابتان چیست - اینجا یک اتاق بیشتر ندارد و شمامجبورید پشت دربمانید وقتی میان انتخاب انگشتهایتان مرددید نگران نباشید کافیست از همانجا منتشر شوید پشت در معصومیت واگیر دارد و چشمها را به ابتلا سرایت میدهد همیشه همین بود یک کسی از همه چیز خالی می شد.... *این کلمه ها بدجوری آزارم میداد، فقط خواستم نافشان را از این زهدان لعنتی ببرم همین گفته بودید که بدهکارم حالا آمده ام تصویه حساب این چشم های من این دست های من و این تمام کلمات گمشده جایی گذاشته ام اگر حالا پیدایشان نمی کنم تقصیر این چشم های خالی نیست دنیای عجیبی ست گفته بودید صبر شما هم زیاد است اما اینهمه عجله برای چیست هنوز هم آنهایی که پشت پاییز جا مانده اند وقتی به چشم هایشان مراجعه می کنی هیچ تصویر سیاه و سفیدی از درخت سقوط نمی کند یکمی صبرکنید وقتی تند می روید من از اینهمه سرعتگیر خیابان می ترسم از این جدول های بی پدری که به درخت ها هم رحم نمی کنند کم و زیادش را شما حساب کنید این حساب شما گاهی به حساب ما می رسد گفته بودید که بدهکارم نیامدم که بپیچم توی چادرم و خم شوم به سمت تمام شما که اسمش را به قول خودتان می گذارید دلتنگی نه ببخشید آزادی! خدای ناکرده به خیالتان نرسد که این آدم ازجهان بینی مستطیلی شما غافل است! ساده است این موضوع حکم جلب نمی خواست حاضرم برای قاضی بارها اعترافم را بنویسم که پاییز را حدس بزن این تنهایی مرموزش به کنار اینهمه از دسترفتگی هایش هم بماند اما آقای قاضی پس تکلیف این کوچه های کم عرض خیابان رو به رویی ما که هیچ درختی ندارد چه می شود پس کلاغ ها کجای این کوچه دلتنگ شوند در همیشه ای که هر روز جارو می شود.... فقط آمده ام تصفیه حساب این چشم های من این دست های من این تمام کلمه های گمشده اگر کافی نیست می توانم از خیر این شعرها بگذرم... چشم به راه پاییزم در این تنهایی ملافه ها مچاله می شوم همیشه کلمه هایی زیر تختم دارم که دلتنگم می کند مثلا دوستت دارم یا نه ... گاهی که دنبال یک نیمکتم جایی برای هیچکس و تا بخواهی کلمه در چشم هایت سرریز شود و بپیچد در قفل زبانت اتاق من معنی کاملی از پنجره است وقتی تو با نوک های کوچک مدام به شیشه می کوبی و من برای یک میهمانی غیر منتظره از این چاردیواری به قصه های کودکیم رجوع می کنم همیشه خستگیم را نصف می کنم و اجازه می دهم در این خط های از هم پاشیده ام کلمه ها را برای خودش سرو کند اگر شد نیمه دیگر در بهانه های خودش گیر باشد برای دیوار و اینهمه اراجیف چسبیده به میز مطالعه... و با ذائقه به پاییز و کودکی و هیچ گیر بدهد.... پاییز کودتای عجیبی است وقتی صدای کوچ از نیمه های این شهریور لعنتی در ستون های مر مر روزنامه می پیچد و شما می توانید وقتی از خط کشی های عابر پیاده هم عبور نمی کنید منتظر چراغ قرمز باشید باور نمی کنید ؟!! دو روز پیش بود نه دو ماه پیش شاید دو سال .... حالا .... همه چیز به درخت مربوط بود با پرنده های تلگرافی این کوچه که مستقیم در ستون های آگهی سقوط می کردند و اگر بگویم که نزدیک خلیج بود تا دروغ های اجتناب ناپذیر ش را مصادره کنند ؟! ادامه نمی دهم حالا که نوبت به قضاوت است .... فرق پرنده در دریا و آسمان است پرنده با تمام فرق های شما در ابرهای آسمان می گیرد در ردپاهایی که شما به جا خواهید گذاشت در رنگ های قطعی پاییز ****ادامه نمیدم سخته ! شعرم گم شده .... بچه که بودم دوست داشتم بزرگترین بادکنک را آنقدر باد کنم آنقدر باد کنم که.... حالا خانه ما رو به روی آپاراتی ست! و من برای خریدن یک بادکنک کوچک باید کیلومتر ها ر ا بروم... توصیه نکرد اصرار هم؟! نکرد ایستاد و تماشا کرد سلام آقای محترم! زمان مرکب ها و شاهکار های ادبی گذشته است! آدم برای اسب اسب برای زندانبان و این قصه دیگر تکرار نمی شود دیگر تکرار نمی شود.... گفتم : منتظرم منتظر... قول نمی دهم اگر شد چشم هایم را به گاهی وقت های شما غرض می دهم اگر شد... اما هشدار می دهم که به دستتان نگیرید! هشدار می دهم این چشم ها وضعیت وخیمی دارند خدای نکرده امکان دارد انگشتهایتان بسوزد و سرایت کند به هوای شما که حق دارید و همیشه حق با شماست! آقای چشم پزشک ساختمان رو به رویی!! می ترسم کلمه های زیادی توی چشم هاش گیر کرده! وقتی سه بار زنگ می زنم می گوید: ـ چشم های شما امروز بود که کاملا از آسفالت خیابان زد بیرون و این مذاب خسته از چشم های ما هم عبور کرد و همین چشم های شما! که گاهی مثل نیلوفرهای پارکی که هیچوقت به قرار ما نرسید پیچید توی کوچه و ... بلافاصله به من زنگ زد خانم! شما! یک کلمه یا چند کلمه که ربط دارد به یکمی مسری بودن چشم های شما حالا از گلو می زند به چشم های شما به دست های شما اگر شد.... قول نمی دهم.... کلمه را دوست دارم تنها زمانی که به روی زبان جاری نمی شود تا برای دفاع از حقیقت دروغ شود.... کلمه ها معجون رسیدنند حکایت عجیبی که مرا به خیابان پنجم می رساند تشنه ام! تشنه! و جاری این کلمه در من طغیان مرزهای داخلی است وقتی دشمنی در کار نبود هنوز به نیلوفر آبی مرداب و اینهمه بی تابی کلمه دلخوشم ..... ..... ........ زمان می برد اینهمه تابستان اینهمه بار دلتنگی وقتی همچنان است این تب کهنه که ربطی به قرن گذشته ندارد کاملا مثل خیابان! با اینکه هر روز از این بند رخت آویزان می شود که قرار نبود برای این باد لعنتی که تف می اندازد توی هرچی که چه می دانم اینکه نشد جواب! به اینهمه دلتنگی معترضم به این همه خط که خط می خورد توی همین خیابان که مبادا برای آخرین پیامبر جایی مستقیم رود به اینهمه دلتنگی معترضم به اینهمه دلتنگی معترضم اینهمه پشت هم شدن که دستی روی دست اگر که بلند شود لابد می خواهید از این مادر افسانه ای باران متولد شود لابد کم نیست اینهمه خواستن که مدام مکتوب می شوید توی کوچه توی تکانده های همسایه ها که قرارمان نبود! در این کسالت کم رویی که کمبود هوا را به کل ناشی می شود و شاید به خیابان رو به رویی فقط کمی ربط داشته باشد شاید..... گاهی به یک پنجره نیاز دارم .... از نقشی که بازی می کنم نا آگاهم فقط می دانم که از آن خودم ست، غیر قابل تغییر.... موضوع نمایشنامه را درست روی صحنه باید حدس بزنم برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم سرعت جریانی را که برمن وارد می شود به سختی تاب می آورم بدیهه می سازم با آن که از بدیهه سازی بدم می آید..... حرف هایی که ادامه دارد.... شاعر از مز مزه های جهان خالی است و عمو خدایی که نمی ترسم اگر خدایی را در حق تمام کند .... جهان تمام یک شاعر است آنقدر پشت سرم نیلوفر جا گذاشته ام که می خواهم مرداب باشم و کمی به پاهای این ایستگاه بپیچم و وقتی تنها یک خیابان ماند خودم را پشت حقیقت پنهان کنم که یعنی آنقدر دوستت دارم که این چای یخ کرده به طمع می آید اتوبوس شرکت واحد گاهی فقط یک ربع برای رفتن عجله کم دارد گاهی که نه اما وقتی برای جمع آوری به یک دکمه که تو را یا هر آدم خیابان! و شاید کسی دست می برد توی اندام خودش! و به تمام سوسک های جهان سلام می دهد را ... اتوبوس شرکت واحد تنها و همیشه یک معنی می دهد دکمه های باز و بسته ای که گاهی هم باد را می کشاند توی موهایت و تو سرت را که از گندم زار جهان خالی ست به سوی باران برمی گردانی ... ایستگاه این خیابان همیشه منتظر است در طرح های یکطرفه جهان تو را به نیلوفران آبی حراج می کند! دلم می خواهد مرداب باشم... خرداد دقت عجیبی می خواهد وقتی بهانه های اردیبهشت از تو پر می شود و انگشت های آبی در راهرو به سرشان می زند که کمی به خودشان بپیچند و آنقدر می پیچند، آنقدر می پیچند، می پیچند که مچاله های جهان زیر پای عابر از جغرافیای خودش کناره می گیرد و عابر همیشه از پنجره می گذرد تا من کمی بی هوا شوم و دست هایم را پای دیوار های مقوایی آشپزخانه چال کنم توت فرنگی وحشی اینجا هم سبز می شود! و اجاق گاز با طعم مربای توت فرنگی قوام می گیرد عابر همیشه از پنجره می گذرد و این معادله زیادی بی مجهول است حتی اگر آشپزخانه از تمام جهان دورتر باشد و تو مجبور باشی برای شایعه ای در پاریس و یا ادای دینی در کابل آنقدر در سینک ظرفشویی فرو روی و روزی که جنازه ات را از سواحل مدیترانه پست می کنند تازه به این فکر کنی که می توانستی با آخرین ترن صبح زود درمحل کارت آماده باشی! ... {فدا کردن فیل توی حرکت سوم لابد بلد هم نیست! چه طور خودش را از مخمصه ای که همین اول بازی برایش تدارک دیده اید خلاص کند!} این ناشیگری ثبت می شود یک جایی که نمی دانم شاید توی دل یک پرنده که می خواست بپرد! که نه شب دوری به انحنای پنجره زنجیر بود نه حتی پنجره ای که توی نفس نفس قاب نشود پرنده می خواست بپرد وقتی به تنهایی درخت مبتلا شد و تنهایی!... همیشه تنهایی حرف اول را می زند وقتی از پله های باکره این خانه بالا می آوری که مستقیم سرایتت می دهد به سیفون های منجمد حالا این اختیار و تا الفبای آخر گیرم که فیلت را فدا کنی تا جهان جمعه گی کند از این آغاز شاه های برهنه در سیاه و سفید کوچه منتهی اند و این شیوع تازه ای نیست ... سلام بال میزنم برای آسمان متقاطعی که بارید و شال های سیاهش را سرایت داد به قیمت کور یک چتر در خط های موازی خیابان پنجم و من کاملا کم شدم و حراجی آنقدر نزدیک بود که انگار می کشید روی زمین و می رسید به درخت گردوی حیاط خانه ما نه سبدی در کار بود نه... مادر در باغچه دست های ابر را مدام خالی کرد .... روزی که شهر پر از نیلوفر بود و صبحی برای بابل و ترانه ای از سمفونی های مصنوعی خطا نمی رفت! من به حجم درخت پی بردم ... در اره های مداوم و خط خطی های اشتباهی کلاغ هایی که خطا رفتند... که نمی دانم اما با وجود اینهمه آدم در شهر که مثل نیلوفر به هم پیچیده اند برای جای خالیت هنوز بی قرارم ... به دلیل باران، زمین گرد نیست گاهی بی دلیل هم ممکن است باران ببارد ممکن است به دیوانه ها عفو بخورد و جهانی که انتهای اولی دارد برای دیوانه خانه دلیل بزرگی باشد ... چه ساده ممکن است یکدرخت تمام جهان باشد و بیهوده به فصل های مشترک و ابرهای آویزانی منتهی نشود و زمین همچنان و همچنان بچرخد گاهی برای دلیل باران می بارد و ابرهای منتهی از همیشه می گذرند.... کسی مدام می آمد و من هی اعتراف پشت اعتراف .... ـ مادر باران می بارد نه مردی در باران می آید نه به کوچه های جمعه برگشت می خورد! و به نام خدا و به نام و به هر که نام را و هرلحظه فقط شبیه ... ای ی ی ی ی ی بابا گوش شیطان کر و اینهمه معلول ذهنی؟! که شیطنت می کنند تا کلمه های لال به دایره المعارف مرجعی سرایت کند خوب خوب این عکس ده سال آینده را به خاطرم دارم همسرم از تمام زنها گفته بود جهان حراجی که بوی نفت می داد و من همسری را در میان عکس های آینده تشخیص دادم فقط کمی چاق شده بود نه از تو خبری بود نه از من و این به علاوه اعتراف ها در شهر ما ثبت می شد و شهر ما تنها یک کوچه داشت با فلش های اشتباهی و نم نم مدامی که همیشگی دربست بود ..... نه زنی قدم می زد نه مردی برمی گشت فصل شقایق وحشی نبود در اعتراف صریحی که بیست سال از من بزرگتر بود ... وقتی تمام رزهای زمین را در چشم هایم کاشت گفت: ـ این تختخواب افسانه ای است ... کجای این قصه می تواند برای یک نرفتن جا داشته باشد همیشه کار از کار نمیگذرد .... 






![]()



بلافاصله به من زنگ زد بیا









| Design By : Night Skin |




