تبليغاتX
پیاده رو ِ جوهری

پیاده رو ِ جوهری

 

اتفاقی که اتفاقی بود؟! ...

همین که همه چیز تمام می شود،  شروع، کلمه ای است که معنا پیدا می کند  و تازگی ِ نشدن ها خودش  را نشان می دهد. تازگی ِ تمام آن چیز هایی که بهانه غریبی است   و توجیهی برای  قصه خسته این شهر، شهری که مکرر در مکرر می شود و زاویه می گیرد و مدام نشست می کند ....

قائله چشم بستن  به  تاریکی،  چشم بستن  به درد، روز مرگی ِ مدامی است که از همه دردهای مزمن این شهر فراتر نمی رود و دست های معالج،  جایی گمشده اند  که فراتر از وهم نیست  و پاسخگوی بدی برای چراهای بی تدبیری ....

 شهر غریبی که به میکروفون های منتشر شده  با ترکیب الفبای خوش رنگ  معالجان مبتلاست.  کلمه هایی که پرنده های قهاری هستند و خوب در این آسمان کهنه و نم گرفته می پرند ....

و بال های سئوالی بین اینهمه من ِ من ِ من ِ من ِ من!،  مقصر کیست؟ 

ـ خیابان  تاریک و ترک خورده ؟

ـ باران ؟

ـ فصل؟

ـ و یا دست های روی میزی که صندلی های آویزانی دارند ؟

اما اما اما اما وقتی امنیت شهری سر از جوی خیابان ها در می آورد،  گناه تاریکی و باران را چطور  می توان توجیه کرد؟!.....

 

ـ محدثه نیری  اردیبهشت ۹۱

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 2:34 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

زیباترین شعر جهان

در چشمان  تو پنهان است

پلک می زنی

کلمه ها می پرند،

و

آرام،

روی شاخه های دلم می  نشینند

گوشه های متعجب ِ خانه با تو سرگرم است،

با رازهایی که همراه خودت، به عدد های شهر می بری!

به دیوارها  و بن بست های کوچکش!

چیزی،

            فراتر از رفتن  است

آسمان می رود

خانه می رود

گلخانه می رود ....

 

می بوسم

هوا را می بوسم

خیابان را

بن بست های کوچکش را

 

شهر گم  می شود

شهر گم می شود ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محدثه نیری  اردیبهشت ۹۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 7:33 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

 

چی بهتر از این  میشه یعنی؟

میزکارت کنار یه پنجره ی از بارون بی تاب شده، باشه و صدای خنک ابرا از لا به لای هوا بیاد و بچسبه به لبات

  و تو از این بالا چشات بیفته به چشمای بارون  رو درختای خونه قدیمی رو به رو با شیروونی  و ستونای گچیشو دستتو ببری

و دلتنگیو از تو قلبت از بین این سیمای مصنوعی دوروبرت بریزی تو سطل آشغال!....

اما خیلی بده که باهمه اینهمه زیباییها بازم حالت بد باشه حس کنی تو چشات داره بارون می باره .....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 9:13 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

طوری از این خیابان می گذرم

که انگار

اتفاق،  نیفتاده است

کوچه هایش، در هیچ طرحی نخوابیده است

 

هیچ اتفاقی

و ماشین آنقدر می رود

 که تند می شود،  هوا

تند می شود، پای مغازه ها

تند می شود،

 طعم خانه

که زبان دلم را هنوز می سوزاند

 

اتفاق ها؛ همیشه برعکسند

 خانه ندارند

آدرس شهر را نمی دانند

خیلی زود،

 از ماشین پیاده می شوند

 و دستهای دلواپست را می برند

و

در عکس های دلتنگ جا می گذارند!

خانه همین است

خیابان همین

بی آنکه

         بویی از کلمه های عاشقانه  ات به جا مانده باشد  ....

 

پ ن: محدثه نیری  اردیبهشت 91

 

 

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391 3:36 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

انا اعطیناک الکوثر....

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست


خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است، دیدم که فاطمه نیست


خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست


خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است، دیدم که فاطمه نیست


خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست.

نه،

این‌ها همه هست

و این همه فاطمه نیست،

 فاطمه، فاطمه است....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 12:29 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی:

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

 

 

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

 

 

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

 

 

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

 

 

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

 

 

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

 

 

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

 

 

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

 

 

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

 

 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

 

 

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

 

 

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

 

 

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

  پ ن: سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

                                                              هرکه دراین حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

   

+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 3:13 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

در تصویری دور از دست

بازوانت،

 لبخندی از ساحل های شنی است

دهان تو،

بوی پرواز می دهد

و چشم های تو هر روز

آواز پرنده ای دریایی ست...

موج ها کبوتران این سمفونی اند

از باران های رفته از سر صخره ها

از قایق های برگشته به گل

از آفتاب فرود آمده

زبان تازه ای باز می کند دریا

آواز بخوان پرنده دریایی

آواز بخوان .....

 

رویای من دریای دیگری ست

دور دست تر دست می برد

جدا می کند تو را

از امواج غوز کرده این میز کار خیلی خیلی لعنتی

مسیر ماهی های قرمز را

بر پشت خطوط عابر پیاده

با خود می برد

آواز بخوان پرنده دریایی

آواز بخوان ....

 

پ ن: محدثه نیری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 12:47 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


 

عطار نیشابوری:

 

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟

هر چه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟

 


خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق

کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق


 

کس چو من از عاشقی شیدا شود

و آنچنان شیخی چنین رسوا شود

 

چون بنای وصل تو بر اصل بود

هر چه کردم بر امید وصل بود

 

باز دختر گفت ای پیر اسیر

من گران کابینم و تو بس فقیر


 

سیم و زر باید مرا ای بی خبر

کی شود، بی سیم و زر، کارت به سر


 

چون نداری تو سر خود گیر و رو

نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو

 

شیخ گفت :

هر دم از نوع دگر اندازیم

در سر اندازی و سر اندازیم


 

چند داری بیقرارم ز انتظار

تو ندادی این چنین با من قرار

 

عاقبت چون شیخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از درد او


 

گفت کابین را کنون ای ناتمام

خوک وانی کن مرا سالی مدام


 

تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم

عمر بگذاریم در شادی و غم

 

در نهاد هر کسی صد خوک هست

خوک باید کشت یا زنّار بست


 

تو چنان ظن می بری ای هیچ کس

کاین خطر آن پیر را افتاد و بس


 

تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای

سخت معذوری که مرد ره نه ای


 

گر قد در ره نهی چون مرد کار

هم بت و هم خوک بینی صد هزار


 

خوک کُش، بت سوز، در صحرای عشق

ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

 

 پ ن : شیخ صنعان و دختر ترسا .... منطق الطیر

 

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391 2:51 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


انگار همه چیز خوب است

همه کلاغ ها به خانه می رسند

و از سقف این سال ها نم نمی چکد انگار

خوب،

 درست مثل دوست داشتن

با عقربه هایی، که به عقب برمی گردد

تا مدام بگویی: "دوستت دارم"

از زمان  عکس بگیری

با تصاویر یکدست

 

خوب

انگار، همه تن های آویزان به ساعت ها کشیده می شوند

و

تنهایی آشفتگی دلپذیری است

مثل آفتاب،

دستت را

از میان اتفاق بیرون می کشد

و  در میان جیب های پر از ساعت،

 مچت  را جا می گذارد!

ساعت های شنی،

ساعت های بارانی

 ساعت های کسل

ساعت های صبور

ساعت های کوک شده رو به بانک

                                 رو به باجه 

                                                رو به  خواب....

آنقدر با تنهایی دست می دهند

که زمان را زنگ، می خورد

                                          انگار همه چیز خوب است .....

 

پ ن: محدثه نیری  فروردین 91

پ ن: تنهایی به ما یاد میده آدم ها رو دوست داشته باشیم و این نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن  برای ادامه خیلی لازمه. من این بخششو دوست دارم اما گاهی به قیمت از دست دادن دوستامون تموم میشه انگار سال ها گذشته و ما همیشه نگرانیم که جایی جا بمونیم، مگه نه؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391 1:30 قبل از ظهر توسط محدثه نیری |


 

۱:

دلم برای فاصله می سوزد

برای صدا

وقتی خانه سوت می کشد

اداره بوق می زند

با طنین شیپورهای اصیل

شیپورهای بی نامی

شیپورهای بی مرزی

تهی می شوم

تهی

من صداها را از همه فاصله ها پاک کرده ام

 

۲:

به عنکبوت روی دیوار غبطه می خورم

نه مثل سوسک ها لایه لایه است

نه مثل زنبورها شایعه می پراکند

پاهای بلندش پیله های مرتعشی ست

که از جهان دیوار  ها و سقف ها جداست

می برد

همه را می برد...

 

پ ن:  محدثه نیری  فروردین ۹۰

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 1:35 بعد از ظهر توسط محدثه نیری |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاعر
به شکست کلی اقدامات بشری اطمینان دارد و شیوه ای اختیار می کند تا خود در زندگی شکست بخورد برای این که با شکست فردی خود بر شکست عمومی بشر گواهی بدهد

حکم شعر
حکم نوعی بازیست که در آن هر کس باخت، برنده می شود، شاعر اصیل شاعری ست که شکست را ولو به قیمت مرگ خود می پذیرد تا برنده شود

"ژان پل سارتر"

درباره من:
متولد 12 بهمن 59 هستم
با عشق با کلمه با بوی خوب شعر زنده ام
گاهی در پیچیدگیا پیچیده می شم
و
معنی سادگیو درک می کنم
و
هربار
هر بار
هر بار
می رسم
به
"مهم خودمونیم"

محدثه نیری


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

موسسه پرسش
نگاهی به هشت تک نگاری ادبی در نگاه خیره‌ی منتقد/ ترجمه‌ی امیر احمدی آریان
شر امروز ایران: اردیبهشت 90
شعر امروز ایران
ویژه نامه شعر زنان ایرانی(وازنا)
همراه با چند شاعر فنلاندی
شعری از کلارا خانس
شعر زنان روس
هیلدا دولیتل
برای تو: نامه احمد شاملو به آیدا سرکیسیان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو


پيوندهاي مفيد




پیوندها

مجله ادبی پیاده رو
جن و پری
شادی امانی
تارا مجاهد
آذردخت مجاهد
علی صابر
لیلا کردبچه
استاد سيدي زاده
شهریار دادور
محسن آگاهی
رسول حیدری
سنجاقک
سینا علیمحمدی
کاوه سلطانی
حمیدرضا آتش بر آب
مسعود عباسی
حافظ عظیمی
مسعود ملک یاری
محسن بوالحسنی
مهرداد فلاح
مریم آموسا
بهزاد خواجات
منیره حسینی
دو سه چیزی که از من می دانم
علیرضا هوشیار
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


تبلیغات در اینترنت